من...،‌هيچی!

... سيصد و شصت روز پيش،‌ در چنين روزی(!)، تنها حرفم بود برای نوشتن...!

من...،‌ هيچی!



از يک بی زبون توقعی بيش از اين نمی شد داشت!
يک سال گذشت...، يک عمر نوشتن! يک دنيا آشنايی...، يک دريا صميميت! بی زبون زبون در آورد، اما ساکت ماند!
دلم می خواست می توانستم لحظه لحظه اين يک سال را ورق بزنم،‌تمام غم هايش را پاره کنم و تمام شاديهايش را دوباره از اول بخوانم! چه زود گذشت...!
اما امروز آمده ام تا با کوله باری يک سال سنگينتر از "من...،‌هيچی" پارسال، با يک سال حرف های گفته و ناگفته، ‌با يک سال شور و عشق و جوانی، با هفت، هشت،‌ده تا پيراهن بيشتر پاره شده،
اعلام کنم که من...، من...،

من...، هيچی!



==========================================
۵ روز تا اولين سالگرد وبلاگ نويسی من!

/ 10 نظر / 12 بازدید
مرتيا

چه جالب بازم اول..... من؟؟؟؟؟ منم هيچي..... جالبه نوشته هاتو دوست دارم. چه اونايي كه مذهبيه چه اونايي كه آخر كلاسه و پيتزا خورون و چه اونايي كه همش ماچ و ماچ بازيه!

pishy

همه می خوان ساکت بشينن ... پس قدرت فرياد رو واسه چی داريم؟

فیلسوف

سلام! شمام روز شمار گذاشتينا ! در ضمن کار سختيه ولی چشم ... ياحق

بانوصبا

راستشو بگم؟ چون احساس می کنم خيلی صادقانه می نويسی نوشته هاتو دوس دارم و يه چيز ديگه هم اينکه : بابا چرا اينقد خودتو اذيت می کنی خب بگو برای تولد من با دو روز تاخير ( من می بخشم !) اون کيکه رو گذاشتی .ديگه اينهمه ضغرا کبرا چيدن نداره برادر من !‌

نیکو ( طلوعی تا فردا ) ( ملودین )

این قافله ی عمر عجب می گذرد !!! ساکت نباید ساکت بماند ! ساکت باید تولدش را فریاد بکشد ! ساکت باید ... ! در پناه حق ! در انتظار موعود : نیکو !!!

زينب

بی زبون دنيايی از خاطره است برای من ، خاطره از يک تابستون .. از يه تجربه کوچيک و تازه ! از يه دوست جديد .. از يک رئيس ! از يه کار آموز تازه کار .. يا به قول رئيس .. يه جوجه دانشجوی کوچيک و خجالتی ! .. بی زبون و يه دنيا خاطره ، جای خودش رو داد به ساکت .. به پسر ساکت ! .. گاهی دلم برای اون خونه آروم و خلوت بی زبون تنگ ميشه .. خونه رئيس ! .. اما از خدا می خوام رئيس رو هر جا که هست ، زير سايه خودش نگه داره .. چه وقتی بی زبونه .. و چه وقتی ساکته !

بارون

تولد یک سالگی نوشته‌هاتون مبارک.