دوستان!

سکرتر: بعد از اولين سفر جمکران بود که سکرتر با او آشنا شد! و درست يک روز قبل از دومين سفر جمکران بود که مهم ترين تصميم زندگيش رو گرفت و انتخابی بس به جا کرد و به ساکت رای داد و همين تصميم بود که مسير زندگيش رو عوض کرد...!!
وبلاگ او خيلی خوب می باشد! وی در هر زمينه ای تا به حال نوشته است و اين از نکات برجسته او می باشد. از شير آدميزاد تا تخم مرغ! و با قدرت برجسته قلمش در هيچ زمينه ای کم نياورده است! بعد از اين همه تعريف اينکه وی عمرا بتواند امسال از مقام پارسالش در انتخابات وبلاگها دفاع کند!
نقل است که روزی از وی پرسيدند بهترين بلاگر کيست؟! اندکی تامل کرد و گفت: خوب نيست آدم از خودش تعريف کند!!!!

(پارازيت: خوب...، چی بگم والا! خوب نيست آدم از خودش تعريف کنه ديگه!!!!! )

پريا خانم: ... تو پسر با احساسی هستی...، اين هم طبيعت سنته! حرفات احساسی و قشنگه! قيافه وبلاگت هم که قشنگه...، اما ناهار تولد رو بايد بخورم تا ببينم چه مزه ای داره ...، پس تا ناهار!!!

(پارازيت: ناهار تولد خيلی بد مزه اس...، هر کی خورده تا يه هفته حالش بد بوده...، نخوريد بهتره!!!!! اما...، ناهار هم به چشم! )

سايموند: من اون ساکت بيرون وبلاگ رو بيشتر دوست دارم! همون که بی زبون بود...!

(پارازيت: هنوزم بی زبونتيم داداش! )

زينب: بی زبون دنيايی از خاطره است برای من ، خاطره از يک تابستون! ... بی زبون و يه دنيا خاطره، جای خودش رو داد به ساکت .. به پسر ساکت ! ... گاهی دلم برای اون خونه آروم و خلوت بی زبون تنگ ميشه ..! ...

(پارازيت: توی دنيا دو تا قضيه لا ينحل وجود داره! يکی قضيه مرغ و تخم مرغ! يکی هم قضيه ساکت و بی زبون!!! )

نيکو: ... يک سال نوشتيد! ساکت بوديد و در عين بی زبونی حرفها زديد! يک سال نوشتيد و خوانديم! يک سال گذشت...، تمام حرفها خاطره شدند! تمام پيام های ما! اما آنچه در قلب بايد اثرش را می گذاشته، گذاشته! آنچه بايد ماندگار می شد، ماندگار شده! از نقاب تا نسل سوخته...، تا يادداشت های کنار دريا، تا ...! خوانديم همه و همه را! و همه خاطره شدند! و حالا...، حالا که يک سال سپری شده، اولين تولد وبلاگتان را با يک بغل فرياد تبريک می گويم...

(ساکت بی پارازيت: خيلی قشنگ بود! کم آوردم...، ممنون! )

مرتيا: ... نوشته هاتو دوست دارم. چه اونايی كه مذهبيه چه اونايی كه آخر كلاسه و پيتزا خورون و چه اونايی كه همش ماچ و ماچ بازيه!

(پارازيت: من خودم اون مدل آخری رو بيشتر از همه دوست دارم!!!!)

بانو صبا: راستشو بگم؟ چون احساس می کنم خيلی صادقانه می نويسی نوشته هاتو دوست دارم! ...

(پارازيت: صادقانه عرض کنم که...، متشکرم! )

===============================================
۳ روز تا اولين سالگرد وبلاگ نويسی من، در حالی که نمی تونم ناراحتی خودم رو از حذف شدن تيم رئال مادريد پنهان کنم!!

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترانه مجهول !!!

سلام.... نبودم ...انگار از خيلی چيزها موندم ...نيکو گفت که يک ساله شده... نمی دونم هنوز ميشه چيزی گفت يا نه....اگر آره بعدا حتما می آم و براتون می گم...!خواهر کوچيکه زير گيوتين امتحانات!

Moon

ببخشيد دير اومدم ، از دست اين ميان ترم ها:( ، عجله نکن اين سال تولد وبلاگ هم می آد ايشالا ۱۰۰ امين سالشم تو وبلاگ ما با هم جشن ميگيرم;) موفق باشی.

ghoghnoos

سلام چه خودتو تحويل می گيريا همچين خبرام نيست وبلاگ وبلاگه ديگه حلااا شانس اوردی برنده شدی بماند

منصوره

شلمن خدابيامرز: اولش فقط از روی آشناييت بی زبون رو می خوندم اما اگه يادتون باشه از نوشته هاتون هم خوشم اومد اما يه تصور ديگه ازتون داشتم قبل ازينکه از نزديک تر بشناسمتون..حالا تو ايميل بيشتر می نويسم...!

لات جوانمرد

به جون حيدر خيلی به مغز نداشته م فشار آوردم که برات بنويسم ولی به قول خودت نوشتن مثل ....... اگه نياد نمی شه .........برای اين ننوشتم معذرت می خوام ......بعدش اومدم پيشاپيش اول سالگرد رو تبربک بگم .............از تو بعيد بود رئالی هستی بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووع اگه من چی بهت بگم به قول شاعر نه يکی نه دوتا سه تا خجالت داره.........................( اون شکلک تو ياهو که داره مثل خر می خنده ) ............قربونت ......زت زياد

پروا

ساکت.؟. اگر حوصله داشته باشد خوب می نويسد و به جا و اگر کمی حوصله داشته باشد هــــی بَدَکْ نيست.... نه شعر می شود آن وقت و نه معر و اگر حوصله نداشته باشد هيچ مراعات خواننده را نمی کند و چيزی را می نويسد که شايد از قلم و اعتقاد ساکت کمی فاصله بگيرد ....... ولی ساکت باحوصله چقدر خواندنی می شود ..............همين!...........پروا .

مرتيا

خوب اين سالروز كي ميرسه و تموم ميشه كه هي تكراري نيام بنويسم مباركه؟؟؟؟؟ ناهاري چيزي بود من هم هستم ها!!!!!!

باد صبا

سلام. سالگرد وبلاگتون رو تبريک ميگم. شاد باشيد.

man

من سكوت خويش را گم كرده ام./لاجرمدر اين هياهو گم شدم/من كه خود افسانه ميپرداختم/عاقبت افسانه مردم شدم/اي سكوت اي مادر فريادها/سازجانماز تو پر آوازه بود/تا در آغوش تراهي داشتم/چون شراب كهنه شعرم تازه بود/در پناهت برگ وبار من شكفت /تو مرا بردي به شهر يادها/من نديدم خوش تر از جادوي تو/اي سكوت اي مادر فريادها/گم شدم در اين هياهو گم شدم/تو كجايي تا بگيري داد من؟/گرسكوت خويش را مي داشتم/زندگي پر بود از فرياد من/.........ساكت عزيز تبريك.نوشته هايت را جمع تفرقه ها يافتم .آيا ميتواني نقابت را ميان اين همه تضارب آرا تا آخر تقسيم كني؟ قلمت سبز باد.