همسفر باران

هنوز آنجاست...
هنوز باران می بارد..., و چتر سبز و زيبای او هنوز بالاست!
زير اين چتر بزرگ، چه كوچك به نظر می رسد, چه غريب...، چه تنها! خودش خوب می داند كه فقط نيمی از چتر برای اوست...، و نيم ديگر...

امروز جای خاليش را بيشتر از هميشه حس می كند! نگاهی به آسمان می اندازد...، باران شديدتر شده است! باز زير لب زمزمه می كند: "كجاست همسفر باران...؟! "

ناگاه فكر عجيبی به ذهنش خطور می كند...، خون گرمی در رگهايش می جوشد...، لبخند مرموزی بر لبانش نقش می بندد...، سپس... چترش را پايين می آورد..., چترش را می بندد! صورتش را به طرف آسمان بلند می كند، باران تمام صورتش را می شويد...، موهايش...، و بعد... لباسهايش...!

نه گرمايی حس می كند، نه سرمايی! نه شادی، نه غم...! نمی خواهد...، نمی فهمد...، مهم نيست! فقط باران است كه می بارد...، و لبخند مرموزی كه بر لبانش خشكيده است...! او ديگر بارانی شده است...!

باران می بارد، باز باران...، هنوز باران!
او هنوز آنجاست... .

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
heidar

ما هم چاکر تموم حيدر ها هستيم مخصوصآ از نوع ساکتش .... ياعلی

farzad

من وقتايی که هوا آفتابيه و همزمان بارون هم مياد رو خيلی خيلی خيلی خيلی ... دوست دارم !!! راستی که چه قدر اين روزها رو دوست دارم !!!

kimia

بسيار زيبا بود به نظر من چتر يه حايل است بين ادم با طبيعت... من باران را بيشتر می پسندم

پريا

سلام داره بارون مياد

ترانه مجهول !!!

هنوز اينجا بارونيه..... چتر بدم خدمتتون يا شمام مثل من از چتر بدتون می آد؟خواهر کوچيکه!

vorojak

خيلی با حال ما رو هم در يابيد التماس دعا