جوانی

هیچ رد پایی بر روی برف به جا نمانده بود.

نگرانی های زنانه وجودش را فرا گرفت.

اگر امروز نیاید چه...؟ اگر... اگر فردا هم نیاید چه...؟ نکند جایی دیگر... نکند کسی... نکند... نکند...

تکان سایه ای از دور، او را به خود آورد...

اشک هایش را پاک کرد و پشت پرده ضخیم پنجره پنهان شد.

جوانک مجنون امروز هم از کوچه معشوقه بی مهرش گذر می کرد...

/ 3 نظر / 15 بازدید
محمد مسعود

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] شبهای تا هرگز...!!! [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تو نظرسنجی هم شرکت کن [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ممنون [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

اگه بی مهر بود که پشت پنجره منتظر نبود!

پریا

چقدر اینجا زیباست ..... هر یادداشتت آدم رو هوایی می کنه[گل]