فال حافظ

فال ... فال حافظ... فال...
ساعت 7 شب- میدان ونک
-جوان...
برمی گردم. پیرمرد، موی سر و صورت، نرم و سپید و بلند ... لبخند می زند...
- جوان... بزن فالی...
فالی می زنم و پولی در کاسه پیرمرد می گذارم...
همای اوج سعادت به دام ما افتد... تر اگر گذری در مقام ما افتد...
فال ... فال حافظ... فال...
بر می گردم. از پیرمرد خبری نیست... پسرک فال فروش نگاهم می کند: یه فال دیگه می گیری؟ پول هنوز در دستانش مچاله است!
نگاهی به تصویر پشت فال می اندازم... چقدر آشناست!

/ 14 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید

میدونی چقدر دلم واست تنگ شده خفه ؟ میدونی ؟

يوسف

مطلبتم مثل خودت رومانتيکه و به ظاهر تخيلی... ولی روحش زيباست!... راستی با وحید خیلی موافقما...ديده بان برج مينو

مريم

ممنون از تبريکتون. فکر ميکردم ديگه نمينويسيد.... متن قشنگی بود..

زينب

شايد منم يه بار صاحب اون عکس پشت فال رو ديده باشم

زینب

بازم که همین مطلبه!

مریم

سلام وب قشنگی داری امروز پیداش کردم این پستت عالیه من عاشق این طور وبلاگ ها هستم اگه دوست داشته باشی تبادل لینک کنیم برام پیغام بزار همیشه سبز باشی

آقای سفیر

با سلام دوباره برگشتم . دير يا زود نمي دانم اما الان در وبلاگ چيزهايي مي نويسم . ارادتمند سالهاي دور آقاي سفير

مرضي

اولاً استاد من هيچوقت اينجا نمي ياد دوماً بياد هم قربون صدقش نرفتم كه سوماً اين فقط يك مثال توي زندگي يك دختر هست.. از اين چيزا زياده چهارماً خواب ديدي؟[نیشخند]