لب ساحل

شب و تاريكی وسرما...،
من و حامد، نريمان و شهاب و يوسف و بانو...
دو تا زركوب!
همه باهم...، همه تنها!

لب ساحل، كنار قايقی قرمز،
سكوتی مملو از موسيقی دريا...
شبی عاشق كش و شاعر پسند و ساكت و زيبا!

چه غوغايی است در دلها!
يكی آن گوشه كز كرده، يكی سهراب می خواند...
يكی هم دم گرفته زير لب "مولای يا مولا..."

مرا هم جو گرفته شايد و... شايد...، نمی دانم!
به روی تكه چوبی گوشه ای تنها،
نگاهم خيره بر دريا!
و گاهی می نويسم تند و تند در اوج تاريكی!
خيالم غرق در رؤيا...

"كيه اونجا...؟"
صداي يوسف است انگار...
"تويی ساكت؟"
منم اينجا...؟ منم آري!
صدايم مي زند يوسف
- "منم ساكت!"

"مگر عاشق شدی بچّه؟"
مگر عاشق شدم بچّه...؟! نمی دانم!
- "من و عاشق شدن ها ها..."
- "چه حرفها مي زنی يوسف!"
بايد رفت...!


لب ساحل، كنار قايقی قرمز...،
شبی عاشق كش و شاعر پسند و ساكت و زيبا!
چه غوغايی است در دلها...!


۱۳ فروردين
ساعت 11 شب
ساحل خوشاميان


/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لولک

سلام ...... اون شعر پايينت جون ميده برا افشاگری :)) ... آخه کاملا معلومه برا کيه ....

مرتيا

به به تويي ساكت؟؟؟؟ منم مرتيا! عجب شعري.... به به . ببين زنگ زدم 125 پرسيدم رئيستون تركه يا نه گفت : منم هوچ نميدونم. با لحجه بخون لطفأ‌ آخه من بلد نيستم فتحه ضمه بزارم!!!!!!!! راستي؟؟؟؟ عاشق شدي يا نه بالاخره؟؟؟

مرتيا

راستي.. اين قايق چرا قرمزه؟؟؟؟؟

delrish

خوش ميگذرونی و دلتنگی ميکنی . عجب داره والا .

ليلا

بی اغراق بگويم نوشته هايتان زيباست ... و راستی اگر عشق نباشد دنيا خاکستری ميماند .

لات جوانمرد

بايد بيام يه مشت باز لغوض بارت کنم تا بيای تو وبلاگم زت زياد

mehdi

عجب دنيای ! پس جای ما خالی بوده :)

...

بابا شاعر .