درباره نویسنده
ساکت
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ساکت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
  • در شصت ثانیه
  • روز ما
  • یادداشتی از نوع سوم
  • مثل جگر زلیخا
  • جوانی
  • فال حافظ
  • اینجا،‌مدینه. زمان،‌متوقف!
  • شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
  • علی مريم!
  • يلدا بازی
  • تا سه نشه...
  • جان مريم
  • به همين سادگی
  • :( :)
  • دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٤
  • شيرينتر از شيرين
  • نگاهت
  • پيش در آمد
  • داستانک
  • طلوع ماه
  • پرده نشين
  • شب عشق!
  • پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٢
  • سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٢
  • جمعه ۱٩ دی ۱۳۸٢
  • یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢
  • پنجشنبه ٤ دی ۱۳۸٢
  • نمی خواهم...
  • دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • آبان ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • تیر ۸۸
  • آبان ۸٧
  • آذر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آبان ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • شهریور ۸٤
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
  • آذر ۸۱
  • آبان ۸۱
  • مهر ۸۱
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ســــــاکـــــــــــت
 
نویسنده: ساکت - دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠

چاق، مجرم نیست

بیمار است!

نظرات ()



در شصت ثانیه
نویسنده: ساکت - یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و پنج

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و ده

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ...

...

شتاب مکن...

آرام...

آرام...

آرام تر

آهسته...

آهسته تر...

رحم کن

به آرزوهایم ...

رحم کن

به رؤیاهایم...

به دلم...

آهسته تر...

آهسته تر...

جاده طولانی است

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و سی...

جاده طولانی است...

و سپاس طولانی...

بر آنچه آمده ایم

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و چهل...

و التماس...

بر آنچه خواهیم رفت...

جاده طولانی است...

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و پنجاه...

جاده طولانی است...

و ساکت، ابدی است.

نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و شصت!

 

نظرات ()



روز ما
نویسنده: ساکت - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

روزی که آفتاب از غرب برآید

شاید آن روز،‌ روز ما باشد

نظرات ()



یادداشتی از نوع سوم
نویسنده: ساکت - چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸

اصولاً وقتی دوستان قدیمی،‌ بعد از مدت ها وبلاگ خود را به روز می کنند،‌ دو حالت بیشتر ندارد:

١- یا یک اتفاق خیلی شیرین و دوست داشتنی برایشان افتاده که در پوست خود نمی گنجند و می خواهند همه را در شادی خود شریک کنند.

٢- یا به هر دلیلی، به اینجایشان رسیده و طاقتشان طاق شده، که یاد این سنگ صبور مهربان و قدیمی (همان وبلاگ های خاک نشسته) خود می افتند و می نویسند تا آرام شوند.

امیدوارم که وبلاگ نوشتن هایتان همیشه از نوع اول باشد، اما اگر مورد نوع دومی هم برایتان پیش آمد، احتیاطاً چند روز بعد باز به وبلاگ خود سر بزنید، و همیشه به یاد داشته باشید که این سنگ صبور، گاه به شدت نامرد و آدم فروش است!

 

نظرات ()



مثل جگر زلیخا
نویسنده: ساکت - یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

چه کسی می داند که در دل یوسف چه می گذرد...

بیچاره زلیخا!

 

نظرات ()



جوانی
نویسنده: ساکت - چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

هیچ رد پایی بر روی برف به جا نمانده بود.

نگرانی های زنانه وجودش را فرا گرفت.

اگر امروز نیاید چه...؟ اگر... اگر فردا هم نیاید چه...؟ نکند جایی دیگر... نکند کسی... نکند... نکند...

تکان سایه ای از دور، او را به خود آورد...

اشک هایش را پاک کرد و پشت پرده ضخیم پنجره پنهان شد.

جوانک مجنون امروز هم از کوچه معشوقه بی مهرش گذر می کرد...

نظرات ()



فال حافظ
نویسنده: ساکت - دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦
فال ... فال حافظ... فال...
ساعت 7 شب- میدان ونک
-جوان...
برمی گردم. پیرمرد، موی سر و صورت، نرم و سپید و بلند ... لبخند می زند...
- جوان... بزن فالی...
فالی می زنم و پولی در کاسه پیرمرد می گذارم...
همای اوج سعادت به دام ما افتد... تر اگر گذری در مقام ما افتد...
فال ... فال حافظ... فال...
بر می گردم. از پیرمرد خبری نیست... پسرک فال فروش نگاهم می کند: یه فال دیگه می گیری؟ پول هنوز در دستانش مچاله است!
نگاهی به تصویر پشت فال می اندازم... چقدر آشناست!
نظرات ()



اینجا،‌مدینه. زمان،‌متوقف!
نویسنده: ساکت - چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦

امشب شب سیزده جمادی الاول است و اینجا، مدینه، زمان سالهاست که متوقف شده است!

امشب شب سیزده جمادی الاول است و سال یازده هجری قمری.

اینجا مدینه است.

این طرف، مسجد رسول الله است.

این، خانه علی و زهراست.

این مسیر دلگیر، کوچه بنی هاشم است.

 

 

 

امشب شب سیزده جمادی الاول است و این خانه دیگر زهرا ندارد.

دیگر صدای گریه زهرا در کوچه های مدینه به گوش نمی رسد.

دیگر دعای زهرا مستجاب شده است.

دیگر همسایه ها آسوده خوابیده اند.

دیگر علی تنهای تنهای تنها مانده است.

 

 

امشب شب سیزده جمادی الاول است و ما مدینه ایم.

و اینجا زمان سالهاست که متوقف مانده است.

امشب اینجا تابوتی را شبانه به سمت بقیع می برند.

امشب تمام ستارگان زمین و تمام ملائک آسمان تابوتی را شبانه به سمت بقیع می برند.

و ما امشب مدینه ایم.

و ما امشب تابوتی را شبانه به سمت بقیع می بریم.

و امشب با حسین می گرییم.

با حسن ناله می زنیم.

با زینب یتیم می شویم.

و ما امشب با علی تنهای تنهای تنها می شویم.

 

 

امشب شب سیزده جمادی الاول است، و ما مدینه ایم.

و امشب تمام عاشقان در مدینه اند.

و امشب تمام عاشقان تابوتی را شبانه به سمت بقیع می برند.

و امشب تمام عاشقان می گریند، ناله می زنند، یتیم می شوند.

و امشب تمام عاشقان با علی تنهای تنهای تنها می شوند.

 

 

 

امشب شب سیزده جمادی الاول است و اینجا، مدینه، زمان سالهاست که متوقف شده است!

نظرات ()



 
نویسنده: ساکت - شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

به من نگاه کن...

خیره... خیره...

چشمانم...

خیره... خیره...

چشمانم...

خیره... خیره...

چشمانم...

چشمانم...

خیره ... خیره...

نرم... نرم...

خیره... خیره...

پلکهایت سنگین شده است...

سنگین... سنگین...

نرم... نرم...

سنگین... سنگین...

آرام... آرام...

سنگین... سنگین...

بخواب...

بخواب...

خوابیدی...؟

سنگین... سنگین...

خوابیدی...

خوابیدی...

{لبخند...}

خوابیدی...

تو دیگر خوابیده ای...

باز...

خوابیده ای

آرام...

من، بیدار...!

باز...

من بیدار...!

{لبخند...}

بیا......

با من بیا...

بیا.......

می بینی...؟

منم!

همان جادوی کهنه...!

همان حقه قدیمی...!

بیا.....

می بینی...؟

حتی نمی پرسی کجا؟

حتی نمی فهمی...

اسیر...

موم...

کوچک...

بدبخت....!

بیا......

می بینی؟

چشمهایم...

هنوز افسونگرند!

دستهایم...

نمی لرزند...!

می لغزند...

بیا.....

بیا.....

نترس...

بیا دیوانه ات کنم

نترس...

رسوایت نمی کنم

بیا دیوانه ات کنم...

بیا...

من می زنم...

تو برقص...

به این ساز...

به آن ساز...

دیوانه من

به این ساز...

برقص...

به آن ساز...

برقص...

دیوانه من

برقص...

حالا...

{چه  لذت بخش...! }

بخند...

گریه کن...

بخند...

گریه کن...

بخند...

{چه لذت بخش.... !}

گریه کن...

برخیز...

بنشین...

برخیز...

بنشین...

برخیز...

می بینی...؟

بیچاره...

بیا...

نترس...

بیا...

آدمک کوچک من

برای امروزت کافی است... ؟

طفلک!

کافی است!

بیدار شو...

نرم... نرم...

آرام... آرام...

بیدار شو...

{ حیف... چه لذت بخش... }

آرام... آرام...

بیدار شو...

نرم... نرم...

بیدار شو...

آرام... آرام...

بیدار شو...

بیدار شو...

بیدار شو...

بیداری...؟

بیداری...؟

می بینی...؟

منم!

سلام!

نظرات ()



علی مريم!
نویسنده: ساکت - پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

 

مریممون رو رنگ کردیم جای علی اصغر امام حسین(ع) انداختیمش به مردم! خفن هم جواب داد! باورتون نمیشه؟ ایناهاش:

 علی مريم!

 

این هم یکی دیگه:

مریم علی!

این هم یک حموم آفتاب گرم بعد از عزاداری در یک روز سرد! :

 علی مریم!

نتیجه گیری هنری:‌ سلمان و علی لات و کلاْ بر و بکسی که ادعای عکاسی دارند تا اطلاع ثانوی بوق بزنند تا خبرشون کنم!

نتیجه گیری ادبی: زین پس به جای نام نامانوس و بیگانه «مریم» صداش می کنیم « اصغر آقا»

نتیجه گیری اخلاقی: امسال روضه علی اصغر امام حسین نابودم کرد!  یک دنیا سوزم، یک دریا درد. خودم و دخترم و پدر و مادرم فدای صبرت امام حسین.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »