چاق، مجرم نیست
بیمار است!
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و پنج
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و ده
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ...
...
شتاب مکن...
آرام...
آرام...
آرام تر
آهسته...
آهسته تر...
رحم کن
به آرزوهایم ...
رحم کن
به رؤیاهایم...
به دلم...
آهسته تر...
آهسته تر...
جاده طولانی است
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و سی...
جاده طولانی است...
و سپاس طولانی...
بر آنچه آمده ایم
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و چهل...
و التماس...
بر آنچه خواهیم رفت...
جاده طولانی است...
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و پنجاه...
جاده طولانی است...
و ساکت، ابدی است.
نهصد و چهل و شش میلیون و چهارصد و بیست و پنح هزار و ششصد و شصت!
روزی که آفتاب از غرب برآید
شاید آن روز، روز ما باشد
اصولاً وقتی دوستان قدیمی، بعد از مدت ها وبلاگ خود را به روز می کنند، دو حالت بیشتر ندارد:
١- یا یک اتفاق خیلی شیرین و دوست داشتنی برایشان افتاده که در پوست خود نمی گنجند و می خواهند همه را در شادی خود شریک کنند.
٢- یا به هر دلیلی، به اینجایشان رسیده و طاقتشان طاق شده، که یاد این سنگ صبور مهربان و قدیمی (همان وبلاگ های خاک نشسته) خود می افتند و می نویسند تا آرام شوند.
امیدوارم که وبلاگ نوشتن هایتان همیشه از نوع اول باشد، اما اگر مورد نوع دومی هم برایتان پیش آمد، احتیاطاً چند روز بعد باز به وبلاگ خود سر بزنید، و همیشه به یاد داشته باشید که این سنگ صبور، گاه به شدت نامرد و آدم فروش است!
چه کسی می داند که در دل یوسف چه می گذرد...
بیچاره زلیخا!
هیچ رد پایی بر روی برف به جا نمانده بود.
نگرانی های زنانه وجودش را فرا گرفت.
اگر امروز نیاید چه...؟ اگر... اگر فردا هم نیاید چه...؟ نکند جایی دیگر... نکند کسی... نکند... نکند...
تکان سایه ای از دور، او را به خود آورد...
اشک هایش را پاک کرد و پشت پرده ضخیم پنجره پنهان شد.
جوانک مجنون امروز هم از کوچه معشوقه بی مهرش گذر می کرد...
امشب شب سیزده جمادی الاول است و اینجا، مدینه، زمان سالهاست که متوقف شده است!
امشب شب سیزده جمادی الاول است و سال یازده هجری قمری.
اینجا مدینه است.
این طرف، مسجد رسول الله است.
این، خانه علی و زهراست.
این مسیر دلگیر، کوچه بنی هاشم است.
امشب شب سیزده جمادی الاول است و این خانه دیگر زهرا ندارد.
دیگر صدای گریه زهرا در کوچه های مدینه به گوش نمی رسد.
دیگر دعای زهرا مستجاب شده است.
دیگر همسایه ها آسوده خوابیده اند.
دیگر علی تنهای تنهای تنها مانده است.
امشب شب سیزده جمادی الاول است و ما مدینه ایم.
و اینجا زمان سالهاست که متوقف مانده است.
امشب اینجا تابوتی را شبانه به سمت بقیع می برند.
امشب تمام ستارگان زمین و تمام ملائک آسمان تابوتی را شبانه به سمت بقیع می برند.
و ما امشب مدینه ایم.
و ما امشب تابوتی را شبانه به سمت بقیع می بریم.
و امشب با حسین می گرییم.
با حسن ناله می زنیم.
با زینب یتیم می شویم.
و ما امشب با علی تنهای تنهای تنها می شویم.
امشب شب سیزده جمادی الاول است، و ما مدینه ایم.
و امشب تمام عاشقان در مدینه اند.
و امشب تمام عاشقان تابوتی را شبانه به سمت بقیع می برند.
و امشب تمام عاشقان می گریند، ناله می زنند، یتیم می شوند.
و امشب تمام عاشقان با علی تنهای تنهای تنها می شوند.
امشب شب سیزده جمادی الاول است و اینجا، مدینه، زمان سالهاست که متوقف شده است!
به من نگاه کن...
خیره... خیره...
چشمانم...
خیره... خیره...
چشمانم...
خیره... خیره...
چشمانم...
چشمانم...
خیره ... خیره...
نرم... نرم...
خیره... خیره...
پلکهایت سنگین شده است...
سنگین... سنگین...
نرم... نرم...
سنگین... سنگین...
آرام... آرام...
سنگین... سنگین...
بخواب...
بخواب...
خوابیدی...؟
سنگین... سنگین...
خوابیدی...
خوابیدی...
{لبخند...}
خوابیدی...
با من بیا...
بیا.......
می بینی...؟
منم!
همان جادوی کهنه...!
همان حقه قدیمی...!
بیا.....
می بینی...؟
حتی نمی پرسی کجا؟
حتی نمی فهمی...
اسیر...
موم...
کوچک...
بدبخت....!
بیا......
می بینی؟
چشمهایم...
هنوز افسونگرند!
دستهایم...
نمی لرزند...!
می لغزند...
بیا.....
بیا.....
نترس...
بیا دیوانه ات کنم
نترس...
رسوایت نمی کنم
بیا دیوانه ات کنم...
بیا...
من می زنم...
تو برقص...
به این ساز...
به آن ساز...
دیوانه من
به این ساز...
برقص...
به آن ساز...
برقص...
دیوانه من
برقص...
حالا...
{چه لذت بخش...! }
بخند...
گریه کن...
بخند...
گریه کن...
بخند...
{چه لذت بخش.... !}
گریه کن...
برخیز...
بنشین...
برخیز...
بنشین...
برخیز...
می بینی...؟
بیچاره...
بیا...
نترس...
بیا...
آدمک کوچک من
برای امروزت کافی است... ؟
طفلک!
کافی است!
آرام... آرام...
بیدار شو...
{ حیف... چه لذت بخش... }
آرام... آرام...
بیدار شو...
نرم... نرم...
بیدار شو...
آرام... آرام...
بیدار شو...
بیدار شو...
بیدار شو...
بیداری...؟
بیداری...؟
می بینی...؟
منم!
سلام!
مریممون رو رنگ کردیم جای علی اصغر امام حسین(ع) انداختیمش به مردم! خفن هم جواب داد! باورتون نمیشه؟ ایناهاش:

این هم یکی دیگه:

این هم یک حموم آفتاب گرم بعد از عزاداری در یک روز سرد! :

نتیجه گیری هنری: سلمان و علی لات و کلاْ بر و بکسی که ادعای عکاسی دارند تا اطلاع ثانوی بوق بزنند تا خبرشون کنم!
نتیجه گیری ادبی: زین پس به جای نام نامانوس و بیگانه «مریم» صداش می کنیم « اصغر آقا»
نتیجه گیری اخلاقی: امسال روضه علی اصغر امام حسین نابودم کرد! یک دنیا سوزم، یک دریا درد. خودم و دخترم و پدر و مادرم فدای صبرت امام حسین.